گذشت
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».
آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.
اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».
دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»
و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد»
[ ]
+
داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه باز گردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»
پسر ادانه داد:«ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با یک مین، یک دست و یک پای خود را از دست داده وجایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید که با ما زندگی کند.»
پدرش گفت:«پسر عزیزم، متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کتیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»
پسر گفت:«نه، من می خواهم او در منزل ما زندگی کند.»
آنها در جواب گفتند:«نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و یک پا داشت.
[ ]
+
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
(دکتر علی شریعتی
[ ]
+
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
پاهايت را هر كجاي زمين كه بگذاري آن را به خاطر خواهد سپرد. جاهايي قدم بگذار كه وقتي فيلم تكرارگامهايت را گذاشتند از مكانهاي رفته پشيمان نشوي
[ ]
+
سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت
سلامم را تو پاسخ گوی
که سرها در گریبان است
اگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت دشوار است
...
نه از رومم نه از زنـــگم... همان بی رنگ بیرنگم
کنون بگشای در اینجا... که من دلتنگ دلتنگم
(اخوان ثالث)
[ ]
+
سلام به همگی دوستان عزیزم...
و با عرض معذرت از تاخیرم...
و تشکر از اونایی که توی این مدت بهم سر زدن...
[ ]
+
مردم ، ماه خدا (رمضان) با بركت و رحمت و بخشش به شما روى آورده است...
پيامبر اعظم (ص)
نمی دونم شب در کارنامه سیاهش چی کار کرده که این قدر ستاره داره
امیدوارم از این ماه بهره کافی راببریم
التماس دعا
[ ]
+
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
براي آنان که مفهوم پرواز را نمي دانند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر مي شوي
حتي اگر در مسير درستي هم باشي ، اگر حرکت نکني تو را زير خواهند کرد
[ ]
+
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
هرگاه مومن طغیان کند و گل آلود شود،خداوند گودالی سر راه او قرار می دهد،
تا گل هایش ته نشین شده دوباره صاف شود،یعنی با حوادث و ابتلایات جلوی
او سد می زند تا زلال شود
[ ]
+
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
چه انتظار عجیبی!
تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی؛
عجیبتر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت؛
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی؛
فقطه نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...
شاید عینی شدن شعر بالا را اینروزها در کوچهها و خیایانها دیده باشیم! و وقتی کمی دقیق میشوی و جستجو میکنی، میبینی و می فهمی آنچه را که ایکاش نه میدیدی و نه میفهمیدی!
یک سال فراموشش کردهایم و یکی دو روز مانده به میلادش، یادمان میآید که امام معصوم و حاضر و زندهای هم داریم که نامش مهدی است و کنیهاش ابوالقاسم!
خیابان و کوچه و پیادهرو را چراغانی میکنیم ومیزها و دیگ ها میچینیم و از عاشقان امام زمان(عج) میخواهیم که برای پختن آش شب نیمه شعبان دور هم جمع شوند! و رشته و روغن و سبزی و... نذر کنند و از رهگذران را دعوت میکنیم برای خوردن آش شب نیمه شعبان، به نیت ظهور آقا امام زمان(عج)!! گرد هم آیند!!!
وقتی نوشتم
گفتهاند:
" به انتظار نباید نشست، به انتظار باید ایستاد "؛
اما من گمان میکنم، برای رسیدن به حقیقت انتظار، حتی باید دوید!
بعضی از دوستان گفتند یعنی چه!!
...
و سلام عالم و عالمیان بر غریب غائب از نظر.
[ ]
+